تبليغاتX
لاک پشت من

لاک پشت من

من 2تا لاک پشت دارم

داستان لاکپشتها(که فعلا شده لاکپشت)ی من از تابستون شروع شد یکی ازدوستام به من دوتا لاکپشت همراه یه اکواریوم با تزئینات داخلیش مثل مرجان وگیاه مصنوعی وسنگ و... به من هدیه داد.

خانواده ام با این هدیه مخالفتی نداشند وتازه خوششونم اومده بود روزی یه دوسه ساعتی کلا الاف اکواریوم بودیم نگاهش می کردند ومی بردنشون توحیاط راه برند وافتاب بگیرند .

دوتا اسم گذاشتم براشون پامچال وچلیپل چلیپا شیطون بودخیلی شیطون وزیادی غذا می خورد

یه روز دیدم روی مرجان اکواریوم نشسته وبیحاله باخودم گفتم تا فرداخوب نشه می برمش پیش یه دکتری چیزی...

فردادیدم حرکت نمی کنه مرده بود کلی ناراحت شدم توباغچه ی خونمون خاکش کردم

جرئت نداشتم به دوستم بگم چلیپامرده شهریوربه دوستم  گفتم وبعدش یکی دیگه خریدیم اسمش روگذاشتم پائیز

اینم شیطون بود اولش فقط گوشت می خورد بعد میگو وکرم فشرده...

ماه رمضون شد وپامچال مریض شد رفتم هرچی اکواریوم فروشی توشهرمون بود

گفتند لاکپشتها مریض نمی شند خوب می شه

 ادم می میره چه برسه به لاکپشت

 اینا عمر 200ساله دارند البته اگه تا 5سالگی اگه زنده بمونند

 یه ظرف پرازشربت مولتی ویتامین کن وبزارش اونتو خوب می شه

 دامپزشکهاهم شکر خدا هیچی نمی دونستند

این وسط تواینترنت کلی چرخیدم واولش هیچی نشد

یه شماره از یه اقا محمدی گیراوردم بهش زنگ زدم گفتم من اشنای فلانی هستم بنده خدا هم گفت بفرمایید امرتون گفتم اکژشتم مریض شده  کلی ازم سوال پرسید:

اکواریومت چند سانتیه ؟کوچیک که نیست

-:60سانتیه

-:اندازه اش خوبه اخرین با ابشو کی عوض کردی وبا چی اکواریوم روشستی؟

-:هفته پیش با ریکا البته تمییز شستم

-:نه !باید همیشه با نمک بشوری

-:غذاشون چیه؟؟

-:گوشت غذاهای ماهی

-:گوشت فقط گوشت پخته مرغ باید بدی وغذاهای ماهی به دردشون نمی خوره باید فقط میگوبدی وکرم فشرده ابش سرده یا گرم؟؟

-:اب لوله کشی شهره دیگه

-:سرده باید گرم باشه می تونی ابشونو گرم نگه داری؟

-:میشه هرچند ساعت یه بار اب گرم بریزم تواکواریوم ولی زودسردمی شه راه دیگه نداره؟؟

-:پس باید بخاری بخری

من فکرکردم چون ساعت سه بعدازظهر ماه رمضون زنگ زدم وازخواب بیدارش کردم دستم انداخته

-:یدپس راهی نداره

-:گفتم که بخاری برای اکواریوم بخر

تازه افتاد که بخاری هم داریم گفتم ممنون وبعدازچند تاسوال دیگه قطع کردم رفتم که بخاری بخرم دیدن چیزی از ین بخاری ها سردرنمیارم سرم رومی خواستن کلاه بذارند منم چون چندبار سرم کلاه رفته اومدم ازمغازه بیرون وزنگ زدم اقا محمد گفتم چه مارکی بخرم وچند وات

دفعه بعدکه برگشتم مغازه مغازه داره فهمید یه چیزی سرم می شه ولی گفت بخاری اتومات 100وات تکنیک نداریم ویه مارک دیگه بهم نشون داد باقیمت 8000تومن گفتم نه ممنون رفتم مغازه بعدی این بارازهمون اول ادعای تخصصی بخاری رواومدم مغازه داره هم فکر کرد کارمن شبانه روز خرید همینهاست نمی شه سرم کلاه بذاره همون مارک رو بهم داد با قیمت 4000هزارتومن اوردم خونه باز دوباره زنگ زدم محمد اقا که روچند بذارم وچه فرمی گفت اول بذار تو اب اکواریوم نیم ساعت بمونه بعد بذار روی 30درجه وروشنش کن

بعدازچند روز پامچال حالش خوب شد

البته دوسه نفرهم تواینترنت حسابی راهنمایی هاشون عالی بود ولی دم دست ترینشون همین اقا محمد بود

ولی به علت وجود خاری اب اکواریوم خیلی بوی بد میداد دیگه روم نشد به اقا محمد زنگ بزنم خودمو جای اقا محمد گذاشتم گفتم این بار پوشت ازسرم می کنه اخه شب وروز ونصف شب وسرظهرحالیم نمی شد هرچیز کوچیکی که به ذهنم می رسید بهش زنگ می زدم

ازدوستای اینترنتی پرسیدم که چه نوع پمپ تصفیه اب بخرم ولی دیرجواب دادن رفتم بخرم دیگه گفتم مردونگی خودفروشنده ها هرچی باداباد گفتم یه پمپ که اندازه اش کوتاه باشه صداش کم باشه وازهمه مهم ترکارش خوب باشه واونم یه پمپ بنجول بهم انداخت همون روز اول ازصداش نمی تونستیم بخوابیم ولی کم کم عادت کردیم فروشنده گفت بااین پمپ هر6ماه یه بار اب اکواریوم روعوض کنید ولی باید هر2هفته یه بارابشو عوض کنیم ...

این داستان پامچال بود که بعدازاین که حالش خوب شد اسمشو گذاشتم ایلیا..

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386;ساعت 19:45; توسط لاکی; |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
¤
در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد تو به من گفتی:
« از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب، آيينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از اينشهر سفر کن! »

با تو گفتم:
« حذر از اين عشق؟
ندانم
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم، نه گسستم »
باز گفتم که: « تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم … »

اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم
نگسستم، نرميدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم…!

بار دیگر بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم!
روی دیواره خونم
لب سرداب جنونم
زیر پایم ، دل افتاده به خونم
تو شدی بی خبر از حال درونم

لب دیوار نشستم
دیدم آن کوچه ز بالا
گفتم ای کاش که حالا ، بودی آگاه ز اندوه درونم

تو ندیدی چه کشیدم
شادیم را که به زنجیر کشیدم
تو ندیدی ، نشنیدی
آنچه را از لب دیوار بدیدم
آنچه را از پس دیوار شنیدم

تو فقط یک شب دیگر ز همان کوچه گذشتی
یادت افتاد شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
ولی افسوس ندانی
که از آن شب لب دیوار همان کوچه نشستم
تا تو را باز در آن کوچه ببینم
تو به دنبال من خسته نگشتی
بی من از کوچه گذشتی

نگهت هیچ نیافتاد به رودی که روان بود ،
تو نگفتی که چرا جوی چنین شد ؟
از چه پر آب شد اینک ؟!

تو در آن ظلمت شب در دل این کوچه ندیدی
که دو فوارهُ خونین آب در رود بریزد ؟
خون من بر لب دیوار ندیدی ؟
ز همان سنگ که گفتی زده ام من ، ولی از آن نرمیدی ...

تو چه دیدی ؟
من همان سنگ زنم بر سرآن شب ;
اگر آن شب اشکی از شاخه فرو ریخت
ساعتی بعد که رفتی
خون من ریخت به دیوار

خون من از لب دیوار فرو ریخت
بر کف کوچه گل سرخ برویید
تو از این کوچه گذشتی و گل سرخ ندیدی !
تو چه دیدی ؟

تو فقط یاد همان شب به سرت شد
یا که یادش فقط آن شب به سرت شد ؟!

ماه بر عشق تو خندید
چو فهمید
که بار سفر از شهر نبستی
ولی از کوچه سفر کردی و رفتی

دیدی آخر تو خودت عهد شکستی ؟
من که از کوچه نرفتم
تو چرا پای از این کوچه بریدی ؟

تو که گفتی حذر از عشق ندانی
دیدی این عشق تو چون آب روان بود
دیدی این خامی احساس عیان بود ؟!

تو که گفتی همه تن چشم شدی
خیره به دنبال چه گشتی ؟
پس چرا هیچ ندیدی ؟

من که یک ذره ام از کوچه جدا نیست
دگر این کوچه ز من پر ز نشانی ست ،

تو به دنبال چه هستی ؟

زیر پایت گل سرخم

بشکستی

توازاین کوچه گذشتی

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386;ساعت 18:52; توسط لاکی; |

آهاي خالق!

آهاي پروردگار ...

 

آهاي خداي بنده هاي گرفتار،

تو جاي من بودي،

دلتنگ دوست داشتني هاي روزگارت نمي شدي؟

 

بندگانت ميان ماندن و رفتن حيران شده اند،

يكي گرسنه، يكي تشنه، يكي زخمي،

بندگانت ... يكي دل شكسته، يكي پاي بسته، يكي گوشه اتاق تاريكي تنها نشسته،...

 

توآن بالايي ...

مي گويند لاي ابرها،

مي گويند عرش،

من اين پايين، خاك، خاكستر، خار ...

 

آهاي خداي همه خدانمايان؛

كردگار همه مومنان و ثروت همه بينوايان؛

آهاي آرزوي چشمهايم،

آهاي اميد دستهايم ...

خدايا،

دوستت دارم ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386;ساعت 10:38; توسط لاکی; |

یاهو اخیرا در سرویس میل خود نام کشور عزیزمان ایران را از لیست کشورهای جهان هنگام ثبت نام برداشته است. ما ملت ایران بر این باوریم که این حرکت بر خلاف اصول انسانی و اخلاقی و ناقض حقوق بشر به هر دلیل سیاسی بین ایالات متحده و دولت جمهوری اسلامی ایران است.

بدینوسیله از یاهو می خواهیم تا مجددا نام کشور عزیزمان ایران را به فهرست کشورهای دنیا برگرداند و ازهزاران کاربر ایرانی به خاطر حذف نام کشورشان عذرخواهی نماید.

کشور ایران کشوری است با تاریخ هفت هزار ساله و تمدنی غنی و بسیار قدیمی که تاریخ بشر به دانشمندان و هنرمندان این مرزوبوم افتخار می کند. کشور ایران را می توانید در نقشه جهان به راحتی پیدا کنید و وجود چنین کشور بزرگی را به چشم خود ببینید.

از کلیه دوستان عزيز درخواست می شود لینک تصویر و متون زیر را به وب سایت یا وبلاگ خود اضافه کنید تا با افزایش نرخ مراجعه به آن، این نوشته در موتورهای جستجو رتبه مناسب برای نمایش در مقابل چشمان میلیونها انسان را بدست آورد. با ارسال این پيام بصورتهاي: ایمیل، كامنت و .... برای هر دوست و هموطنی که سراغ دارید، این امکان را فراهم کنید تا اعتراض ایرانیان نسبت به حذف نام کشور خود  را به گوش همه ساکنین دنیای مجازی برسانیم.

 

 

http://www.helloyahoomail.net/

این کاریعنی بمب گوگلی

منظور از بمب گوگلي هم اين است كه در وب‌سايت‌هايمان آن را به هم لينك بدهيم كه باتوجه به ساختار جست‌وجوي گوگل، اين سايت در صدر نتايج جست‌وجوي كليدواژه «Yahoo mail» قرار بگيرد و مردم جهان و به‌خصوص گردانندگان ياهو مجبورشوند آن‌را بخوانند.


وگرنه اين نه يك بمب است، نه موشك و نه عمليات انتحاري. كارش هم فقط اطلاع‌رساني است، همين.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386;ساعت 15:12; توسط لاکی; |

به دلیل دیراپیدن توبیخ شدم توسط روح الله به پیشنهاد علی این پست رونوشتم:

۱-من کی هستم؟ادمیزادی که خیلی ها روبابی عقلی هام ازارمی دم شاید اشتباه ادم دنیا اومدم

۲-فصل وماه وروزی که دوست دارم؟همه روزهای خدا حتی روزهایی که ازشدت غم گریه کردم

۳-رنگ من؟ آبی صورتی وسبز وازهمه قشنگتر سوسنی

۴-غذای موردعلاقه ی من؟ فسنجون وقورمه سبزی وماکارونی وکوکو سبزی وکتلت وبادنجون وازهمه اینها مهمتر که شاید بهم بخندید تخم مرغ باروغن محلی وبه جای نمکش عسل خالص بریزی خیلی خوشمزه می شه(همه غذاهارودوست دارم به جز مواردی که شکل غذا بد باشه شاید خیلی خوب باشه ولی دوست ندارم مثل میگو)

۵-موسیقی موردعلاقه ی من؟همه شعرهایی که متن قشنگی داشته باشه واهنگش جالب باشه مثل اکثرشعرهای معین امید مهستی لیلا رضا صادقی هایده مریم حیدرزاده وشاهرخ سالار یصاری شکیلا محسن یگانه وچاووشی دنی وبنیامین ...

۶-بدترین ضدحالی که خوردم؟زمانی که رتبه ی کنکورم خوب شد وبابام مجبورم کرد فقط توشهر خودم انتخاب رشته کنم بدترازاون باباروراضی کردیم وازادانه داشتم انتخاب واحدروشروع می کردم داییم اومد ورای بابام رودوباره برگردوند حالت اول

۷-بزرگترین قولی که دادم؟ سعی کنم ادمیزاد بشم

۸-ناشیانه ترین کاری کردم؟یه ده سال پیش بی بی س ی روگوش می کردم یه برنامه که روزهای جمعه ساعت دواز رادیو پخش می شه وشماره تلفنش روبرداشتم وزنگ زدم وای بعدش فیش تلفن اومد دفعات قبل ششصدتومن فوقش هزارتومن ولی این با رهفت هزاروهشتصد تومن ومشخص بودکه به خارج از کشور زنگ زدند حالا منو داری از ترس فیش تلفن روبعداز پرداخت اتیش زدم

۹-بهترین خاطره زندگیم؟ یه شب خواب حضرت زینب (س)رودیدم بهترین خاطره ی زندگیم یاداوری همون خوابه(...)

۱۰-بدترین خاطره ی زندگیم؟ زمانی که دل یکی روشکستم ندونسته.... وبعداز یک سال شبیه همون ندونم کاری بازهم ندونسته باعث ازار دوتا دل شدم وازاین ازار فهمیدم سال پیش هم دلشکستم اونهم بهترین زندگیم رو وتازه متوجه شدم بامعرفی خودم به دیگران باعث دلشکستن می شم وامسال بازهم شاید دلی روشکستم نمی دونم چه گناهی کردم که مدام ازار می دم دیگران رو برای همین دوست دارم ناشناس باقی بمونم

۱۱-کسی روکه دوست دارم ببینم؟دیروز یه چیز دیگه نوشتم والان بااعتراض مواجه شدم دومین نفر ونوشتم لی یانگ اء یعنی یانگوم خیلی دوست دارم ببینمش

۱۲-برای کی دعا می کنم؟برای خودم برادرام خانواده ی خودم دوستام فامیلام وازهمه بیشتر برای اونایی که ازارشون دادم

۱۳-به کی نفرین می کنم؟به همه اونهایی که ازارم دادند خیلی زودمی بخشم ولی نفرین روموقعی که اشک میاد توچشمام انجام می دم سعی می کنم نفرین نکنم ولی الیاس نمی زاره 

۱۴-وضعیتم درده سال اینده؟شاید قبولی ارشناسی ارشد شاید کار ومهم ترازهمه که شاید نداره زندگی

۱۵-حرف دلم؟دوست دارم همه روبتونم دوست داشته باشم ودوست دارم هیچ کس ازمن کینه نداشته باشه

فکرکنم طبق اصل این بازی باید چندنفرازدوستام روبرای انجام این بازی دعوت کنم اسم خاصی رونمی گم می ترسم یکی جابمونه وشاید کسی دوست نداشته باشه هرکس دوست داشت این ۱۵بند رودرمورد خودش بنویسه وبرام هم بگه تاحتما بیام بخونم

ممنون وخسته نباشید این همه خوندید

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386;ساعت 15:5; توسط لاکی; |

كاش ما را با عزيزان آشنايي ها نبود، يا اگر بود اين همه درد جدايي ها نبود
كي روا باشد زغن در باغ و بلبل در قفس، كاش در كار بشر اين ناروايي ها نبود
خنده هاي آشنايي گريه ها دارد ز پي، اي خدا چون بود اگر اين آشنايي ها نبود
خانه جان من وتو پرتو مهتاب داشت، گر در اين آينه زنگ بي صفايي ها نبود
ناز معشوق از نياز عاشقان بالا گرفت، ورنه پاداش محبت بي وفايي ها نبود
خودپسندي قطره را از وصل دريا دور كرد، سر سبز حق مي شد اگر خوستايي ها نبود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386;ساعت 16:58; توسط لاکی; |

ماه رمضون گرسنه می شدی؟؟؟

تشنه می شدی؟؟؟؟؟

افطار جبران می کردی مگه نه؟؟!!!

با چای شیرین شیر داغ خرما بامیه نون وپنیر وشایدم بعدش با فسنجون

ولی ایا می دونی براثر گرسنی درهرثانیه تو جهان ۵نفر می میرند؟؟؟

یعنی باهرسرعتی که این متن رو بخونی باز هم ۱۰ثانیه نیاز داری که تمام متن روبخونی

یعنی ۵۰نفر مردند

وایا بعداز ماه رمضون یادمون می مونه گرسنگی یعنی چی؟؟؟

وایا بازهم یادمون می مونه بگیم خدایا شکرت؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386;ساعت 8:26; توسط لاکی; |

تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست
براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است!
اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعهيافته و ثروتمند هستند.
تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.
ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوههايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري ميباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر ميكند.
مثال بعدي سويس است.
كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نميآيد اما بهترين شكلاتهاي جهان را توليد و صادر ميكند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال ميتوان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد ميشود.
سويس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شدهاست (بانكهاي سويس).
افراد تحصیلکردهاي كه از كشورهاي ثروتمند با همتايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص ميكنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.
نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي ميگيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل ميشوند.
پس تفاوت در چيست؟
تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است.
وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل ميكنيم، متوجه ميشويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي ميكنند:
1. اخلاق به عنوان اصل پايه
2. وحدت
3. مسئوليت پذيري
4. احترام به قانون و مقررات
5. احترام به حقوق شهروندان ديگر
6. عشق به كار
7. تحمل سختيها به منظور سرمايهگذاري روي آينده
8. ميل به ارائه كارهاي برتر و فوقالعاده
9. نظمپذيري
اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي ميكنند.
ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بوده است.
ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شده است.
ما برای آموختن و رعايت اصول فوق كه (توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شده است) فاقد اهتمام لازم هستيم
.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386;ساعت 14:5; توسط لاکی; |

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش سادهاى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ! نتيجه اخلاقى مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر میکنيم در ديگران نباشد و شاید در خود ما باشد!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386;ساعت 11:50; توسط لاکی; |

كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسید. اما شايد ندانید كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود .   فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد .   نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم .

 در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود  پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد   هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرفی بزند."

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386;ساعت 8:36; توسط لاکی; |